تبليغاتX
دلتنگی ها

دلتنگی ها

زمین دیار غربت است از این دیار خسته ام ....
رویا

رویا سرزمین مناسبی برای زندگی کردن است .

 

وقتی که هیچ توجیهی برای واقعییت نداری...!!!

رویا-38859

 

+نوشته شده در سه شنبه 29 مرداد1387ساعت0:1توسط مریم |
غریبه...

 

غریبه توی غربت .نگی چی شد محبت ؟

 

بگی.میگن دیونه ست .حرفاش چه بچگونست

 

تقصیر آدما نیست این همه درد دوا نیست !!!

 

آب و نون و نفس وکی اومده تو قفس....؟؟!!

غریبه-21616

پ.ن: دلم گاهی عجیب برای قاصدکی که بی خبر آمد. بی خبرتر رفت تنگ میشود !!!

 

 

+نوشته شده در جمعه 25 مرداد1387ساعت23:9توسط مریم |
خواب...!!

درخت-5860

 

 

 

خوابیدن بدون لالایی و قصه                              بگیر آسوده بخواب بی درد غصه

 

 

دیگه کابوس زمستون نمی بینی                           توی خواب گلهای حسرت نمی چینی 

    

 

دیگه خورشید چهره تو نمی سوزونه                    جای سیلی باد روش نمی مونه

 

 

دیگه بیدار نمی شی با نگرونی                            یا با تردید .بری یا که بمونی

 

 

رفتی و آدمکها رو جا گذاشتی                             قانون جنگل زیر پا گذاشتی

 

 

اینجا قهرن سینها با مهربونی                              تو . تو جنگل نمی تونستی بمونی

 

 

دل تو بردی با خودت یه جای دیگه                      اونجا که خدا برات لالایی میگه

 

 

میدونم می بینمت یه روز دوباره                          توی دنیایی که آدمک نداره

 

 

  

پ.ن: اینجا مردم بی تفاوت تر از آنچه فکر میکنی هستن  !!!

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 20 مرداد1387ساعت17:40توسط مریم |
دلتنگی...

 

 

 

گاهی آدما بیش از همیشه به آسمون نگاه میکنند .گاهی اما سرشون پایین میاندازن

 

 

 تا چشمشون تو چشم کسی نیفته .همیشه یه غریبه خوبه تا باهاش حرف بزنی .ولی

 

 

یه آشنا خوبه تا حرفاتو گوش بده .گاهی اما یه بغض گلوتو فشار میده و چشمات پر

 

 

اشک میشه .هیچکس نمیدونه درد تو چیه ؟؟!!!

 

 

ولی تو منتظری که یکی پیدا بشه .بی آنکه براش حرف بزنی.حرفاتو بفهمه

 

 

.گاهی انقدر منتظر میمونی که چشات خشک میشه و دلت می ترکه .

 

 

اون وقت فقط میتونی چشماتو به آسمون بدوزی و دیگه به آدمای رور زمین نگاه

 

 

نکنی .... شاید اینجوری بی وفایی آدما یادت بره ...

شاید .......

 

+نوشته شده در دوشنبه 14 مرداد1387ساعت15:51توسط مریم |
.....؟
 


در این جا همواره نگران توام . جز به این نمی اندیشم که نکند که در برابر آتش.

 

 

آنگاه که تنها چشم به شعله های پر نشاط و بازیگر آتش دوخته ای و مرغان

 

 

خیالت بر گرد سرت در پروازند و یکایک برایت قصه ای ساز می کنند .

 

 

ناگهان لبان سیراب . چشمان براق و چهره ی شاداب و جوان و سرشار از

 

 

زندگی ات از قصه ای تلخ بپژمرد .

 

 

 

+نوشته شده در جمعه 11 مرداد1387ساعت23:32توسط مریم |
خیلی ملتمسانه: دعایم کنید .........

آپلود و
بهترین تصویر و عکسهای لینک اینترنت

 

امشب اگه بین دعای کمیل دلتان لرزید بغضتان ترکید

کسی اینجا محتاج دعاست...........

 

+نوشته شده در پنجشنبه 10 مرداد1387ساعت20:45توسط مریم |
دعایشان کنین.....
 

 

آری .تو ای مملو از بودن و توانستن وحس کرن .تپیدن وای پر از زندگی

 

 

.ای سرشار از بودن ! تو نمی دانی که برای دوست تو .که اکنون جز یک قفس

 

 

استخوانی ای که پر از هوا است .نیست و بر سینه ی پوک و خالی اش سنگ

 

 

 سنگین و بی رحم لحد را نهاده اند ... درد کشیدن چه سخت است !

 

 

برای کسی که ناله نیز نمی تواند .که حلقوم فریاد ندارد .قلب عصیان ندارد .حتی

 

 

نمی تواند بلرزد.اخم کند.نمی تواند در این خلوت مرگ بار تنهایی.حتی بر پیشانی

 

 

اش مشت بزند.نمی تواند تحمل کند.نمی تواند بگرید... درد کشیدن چه سخت است!

 

 

پس بیایید دعا کنیم و از درگاه الهی برایشان آرامش و آمرزش ابدی بخواهیم.....

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 10 مرداد1387ساعت20:36توسط مریم |
یادم باشد...........

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد............

 

 

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد ..............

 

 

خطی ننویسم که آزار دهد کسی را .................

 

 

راهی نروم که بیراه باشد ..............

 

 

یادم باشد که روز و روزگار خوش است ...

 

 

همه چیز رو براه و بر وفق مرادست و خوب ...

 

 

تنها ................

 

 

تنها دل ما دل نیست ........................ آره !!!

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت22:40توسط مریم |
دلتنگی

شاید آن روز که سهراب نوشت:تا شقایق هست زندگی باید کرد خبری از

 

 

دل پر درد گل یاس نداشت باید

 

 

اینطوری نوشت:هر گلی هم باشی.چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی

 

 

اجباریست…………

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 8 مرداد1387ساعت0:48توسط مریم |
سیب؟؟؟

تو به من خندیدی و نمی دانستی من با چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیم

 

 

باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه

 

 

سیب دندانه زده از دست تو افتار به خاک ....... وتو رفتی وهنوز سالهاست که در گوش من

 

 

آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم  

 

 

و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت .......

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 7 مرداد1387ساعت18:47توسط مریم |